حجت

توی انبار نشسته بودیم

جناب سرهنگ اومد داخل انبار

آقای بختیاری بچه هارو معرفی کرد

رسید به حجت گفت :

آقای (کافکا) یا شایدم نیچه کانت دکانت هگل راسل

بعد از کمی صحبت کردن جناب سرهنگ رفتن

حجت شاکی شده بود

به آقای بختیاری میگفت چرا اینارو گفتی

برام داستان میشه

خب یادش بخیر

حجت روحت شاد

یکی از بچه محله هامون فوت کرد

باهاش دوست بودم

و البته فکر کنم یک سال همکلاسی بودیم

روحت شاد

احساس خطر

روزگاری بود دوست داشتم دوستام اینجارو ببینن

البته توی روزگاری که فضا مجازی هنوز مد نبود

بله چندتا از دوستام دیدن

ولی شاید در حد چند بار

خب دوست داشتم

تا جای که یکی از دوستان اومد اینجا

اون موقع بود که ترسیدم

و احساس کردم این کنجه تنهاییم عمومی شد

ولی خب خدارو شکر اونم در حد چند باری بیشتر نبود

و خدارو شکر با اومدن فضای مجازی این کنج تنهای موند برای خودمون

همراه نوشتن یه های بهم دست داد

این که عمومی کردن حس های درونی

خب خوب نیست

اگر قرار بودن عمومی باشه چرا درونی شد

ولی یه حس دیگه ای است

که آدم برای دیده شدن گاهی خودرو خرج میکنه

منم شاید اون موقع خودمو خرج کردم

شایدم خیلی مفت

ولی شاید از این اتفاقات یاد گرفتم

که دیگه کسی حس درونیمو

نبینه

نخونه

نشنوه

و یا هر چیز دیگه ای

البته توی مجازی های دیگه این اتفاق میفته

ولی اینجا دیگه برای من شده یه کنج خلوت

که گاهی دوستانی که

من و نمیشناین

من و نمیبینن

من و نمیخوان

ولی خیلی صادقانه نظر میدن

و هم فکری میکنن

و گاهی نصیحت

در کل اینکه میخواستم یک اعتراف کنم ولی نشد که بگم

البته شاید قبلا گفته باشم

ولی با گفتن این حرفها دیگه اون اعتراف تو ذهنم بی اهمیت شد

دهه کرامت

ایام به کام

روزتون خوش

روزتون مبارک

عیدتون مبارک

افسردگی

یکی از جاهای که آدم فریب میخور

اونجای هست که فکر میکنه یکی دیگه مثل خودش هست

هم درد یا هم فکر

نمیشه یا بهتر بگم نشدنیه

چون هر کسی میشه گفت تو ذهنش نسبت به موضوعات مختلف

و شرایط مختلف برداشت های مختلفی داره

در نگاه اول همه شبیه هم هستن

ولی وقتی جلوتر میری

میبینی نه چقدر فرق هست

البته هستن کسانی که زیاد به هم شبیه هستن

ولی خب شما نگردید چون نیست

به نظر من یکی از مهمترین گزینه ها برای هم سو شدن

میتونه گذشت باشه

شاید تنها گزینه باشه

نمیخواستم متن و به اینجا بکشونم ولی خودش اومد

بگذریم

هم از متن هم از موضوع

از هم دیگه بگذریم تا ازمون بگذرند

تا زندگی آسونتر بشه و سختیهاش کمتر به چشم بیاد

هر کاری به اندازه و در جای خودش خوب

نه زیاد باید باشه

نه در همه جا

نوشته

البته که حرف زیاد هست

ولی نوشتن کمی تمرکز میخواد و حوصله

که توی این روزگار کمتر پیدا میشه

منم خیلی دوست دارم بنویسم

ولی متاسفانه ذهنم درگیر همه هست و البته کمی وسواس دارم

الان یک لحظه با خودم گفتم

وای چقدرم وبلاگت مخاطب داره

این چند نفرم بندگان خداوتو رودربایستی موندن بهمون سر میزنم

و صد البته لطف دارن

آتش

یکی از تفریحات بنده در سفر

جمع کردن چوب

آتش روشن کردن

داشتم به دوا نکته فکر میکردم

اول اینکه ایران باستان

که آتش یکی از نمادهای بود که مورد احترام بود براشون

و یه جورایی احساس میکنم جزو موارد ذاتیه آدم

و دوم اینکه همه نشستن

من دادم چوب جمع میکنم

همه استراحت و من آتش روشن میکنم

جالبیش اینجاست که چون چوبها ریز هستن

دائم باید تو آتیش چوب بریزی وگر ته زود میسوزه و خاموش میشه

مگر اینکه چوب بزرگ باشه تا بیشتر بسوزه و زغال بده

کربلا

همه اینارو گفتیم تا برسیم به اینجا

منظور این چندتا پستی بود که الان رگباری نوشتم

فکر میکردم راجب واقعه کربلا به اندازه درک و سواد خودم

یک موردی ذهنم و درگیر کرد

البته فکر هنوز خوام و نیاز به چکش کاری داره

کاری که دوستان ا نظراتشون انجام میدن

تمام کربلا امام حسین علیه السلام بود

و تمام امام حسین علیه السلام امام علی علیه السلام

موضوع و بد شروع کردم جوره دیگه ای میگم

تمام بزرگوارانی که توی کربلا حضور داشتند

همگی ذیل پرچم سید الشهدا بودن

یعنی همگی زیر سایه حضرت بودن

چه جناب عباس علی

یه عقیله بنی هاشم

و باقی بزرگواران

تمام این نام ها گفته میشه تا مظلومیت حضرت دیده بشه

یعنی شهادت برادر حضرت

شهادت فرزند برادر فرزند خواهر فرزند خود حضرت

شهادت تمام یاران حضرت

و از همه بالا تر اسارت عقیله بی معلمه و اهل بیت حضرت

خدای نکرده منظورم این نیست که فرزند امام جایگاهش پایین

یا برادر امام یا یاران امام یا اهل بیت امام

منظورم اینکه اتفاق خیلی بزرگ بوده

و از اتفاق بزرگ تر خود سید الشهدا بوده

ولی یک چیزی اینجا ذهن من و درگیره میکنه

اونجای که دشمن شعار میده

تمام این کارها به خاطر بغضی که از پدرت داریم

یعنی محور اینجا تغییر میکنه و میشه پدر حضرت

بگذریم

جانه همه فدای این خاندان

و ان شاء الله سر حضرت حجت سلامت

و ظهور بقیه الله

ساختار انسان

چند باری خیلی کوتاه بهش فکر کردم

البته تیتر بار

که واقعا خدا چقدر با نظم همه چیرو توی وجود انسان قرار داده

و شما اگر اون و انجام ندی اتوماتیک بار دچار توقف میشید

البته بیشر حرف توی روند زندگی آدمیزاده

بچگی و مراحل بزرگ شدن

و وارد جامعه شدن

و تشکیل خانواده دادن

و مراحل ریزتر و دلیل تر که بشتر دقت میکنم

میبینم وقتی یکیش جابجا میشه آدم شروع میکنه به درجا زدن

یا شخصی میگفت راجب بحث دعا

که دعا میتونی تلاش ۱۵ ساله شمارو توی یک سال انجام بده

البته نه همراه با تلاش و فقط دعا به نظر خودم اون توکل و زیاد میکنه

و اینکه شما یکیرو داری که مافوق تمام تلاش ها است

بگذریم

خدا زیباست و زیبایهارو دوست داره

خدا یه زندگی آروم نصیب همگی کنه

البته آروم از این لحاظ که پشتت به خدا باشه و اهل بیت علیه السلام

نه آروم جهت بی خیالی و بی دردی

ادامه اشتباه

بعضی اشتباها است که همگی میدونیم نباید ادامه پیدا کنه

ولی نصبت به شرایط بهشون تن میدیم

و یا شاید قدرت اینکه تغییرش بدیم نداریم

شاید بشه گفت جبر که البته کمی اختیار همراهش است

به یکی از این موارد داشتم فکر میکردم

بغضم گرفت از این تقدیر

و بیشتر از اینکه قدرت تغییرش و ندارم

و جالب اینجا است که این موارد پنهان وجودی آدم است

و نمیشه با کسی در میون گذاشت

یا بهتر بگم با هرکسی

شاید تو اطرافیان شما باسه کسی ته بتونید باهاش حرف بزنید

یا اون طرف اونقدر قابلیت داشته باشه

که بتونید با خیال راحت باهاش حرف بزنید

ولی خود من نمیبینم

یا شایدم توی تجربیات اشتباه قبلی الان میترسم

یه حس تا امید کننده ای تمام وجود آدم و میگیره

و ته دل آدم خالی میشه

آهنگ

مونامور

ریچارد آنتونی

بعضی آهنگ ها میتون تاثیر زیادی روی آدم بذاره

البته تاثیر خود آهنگ هست

تاثیر اون جای که گوش میکنی

یا زمانی که گوش میکنی

من فکر کنم این یکی از آهنگهای هست که من و یاد وبلاگ میندازه

یاد نوشتن و با دوستان تبادل اطلاعات کردن

چه دوستان قدیم چه دوستانی که از قدیم موندن

خواستم بگم جدید دیدم واقعا کسی نیست

ولی یک اعتراف

از همون اول میلی به افسردگی داشتم

و الانم دارم

شاید این سبک آهنگها من و به اون میلم نزدیک میکنند

یا همون گوش کردن به آهنگ های فرهاد

در کنار اعتراضی بودن و اجتماعی بودن

میشه گفت تمایل زیادی به گوشه گیری داشت

و همچنان دوستش دارم هر چند مدتها است

که مثل سابق گوش نمیدم

علی آباد گونه

فکر کنم چند سالی بود نرفته بود

البته وقتیم میرم اونجا زیاد وقت نمیذارم

به غیر چند بار که میرفتم امام زاده زیارت و نماز عکس

در حد یک فاتحه و شستن مزار

نمیدونم چرا ؟؟؟!!

احساس مقصر بودن؟

احساس انجام وظیفه؟

احساس فقط بودن؟ (و جار زدن)

ولی برای خودم جالب از اینجا تا محمد شهر کرج

رانندگی کنی تا بری سر خاک یکی

و فقط یک فاتحه بخونی و مزار و بشوری و برگردی

اوایل احساس میکردم منم شریک هستم

و باید بهتر برخورد میکردم

و اون وقت شاید اینجوری نمیشد

بگذریم

رفتم سر خاک حجت بعد از شاید چند سال

مزار شستم

گندم گرفته بودم ریختم روی مزار

فاتحه خوندم و رفتم سر کار

بله این کاری که اون سمت داشتم اینبار بهانه شد

تا برم پیشش

واقعا دلم براش تنگ شده بود

روح تمام گذشتگان شاد ولی خیلی ناراحت شدم حجت فوت کرد

توی مراسمش یادمه جوری گریه میکردم

هم خدمتیامون فکر میکردن فامیل هستیم

که چه بسا بستگانشم مثل من ناراحت نبودن

خدایا چند وقیه فقط معرفت میخوام

و ان شاءالله عاقبت بخیری