تنهایی
وقتی اونقدر تنها میشی که
دنبال بهونه ای تا با بقیه ارتباط برقرار کنی
ولی شاید این غرور که اجازه برقراری ارتباط نمیده
و همینجوری تنها تر میشی
مخصوصا که همین غرور اجازه برقراری با همین دوستای که داریرم بهت نمیده
البته داخل پرانتز باید گفت:
از دوستای که هم فکر نیستی یعنی مخالفت و بحث زیاد داری
از دوستای که سردی میبینی یعنی میری ولی نمیان
از دوستای که سرشون گرم زندگیشونه
خب نمیشه
خودشم توی زمانی که همه سرشون گرم مساعل اقتصادیه
و کمتر کسی وقت میکنه که که که
"کلا حسه خوبی ندارم"
نه اینکه تنهایرو دوست نداشته باشم
ولی یه موقع میبینی هستن دور ورت
ولی یه دفعه میبینی نیستن
این حالت به آدم یه حسه غریبی میده
یاد ترانه داریوش افتادم با اینکه مخالفم باهاش ولی میگفت:
قبیله یعنی یک نفر
هم خونی معنا نداره
همبستگی خوابیه که
تعبیر فردا نداره
یه جورای احساس میکنم خیلی پاستوریزه هستم
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ توسط نامدار
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم