قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد از نـــداران پرس

کس از دور فلک دستی نبرد از بد بیاران پرس

 

جوانی‌ها رجز خوانی و پیریها پشیمانی اســـــت

شب بد مستی و صبح خمار از میگساران پرس

 

تو کز چشـم و دل مــردم گریزانی چه میـــدانی    

حدیث اشــک و آه من برو از باد و باران پرس

 

جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است

بــرو تاریـخ این دیر کهن از یـــادگـــاران پرس

 

سـلامــت آنسـوی قافســت و آزادی در آن وادی

نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس

 

به چشم مدعی جانان جمال خویــش ننماید  

 چراغ از اهل خلوت گیر و راز از راز داران پرس