چند روزی هست که میخوام بنویسم

راجب موضوع های مختلف

از مرگ

از گذشتن

از فهمیدن

از خیلی چیزا

ولی متاسفانه روزهای خوبی نیست برای نوشتن

به خاطر همون همه ی این فکرا فقط از ذهنم میگذره

و بعد از چند دقیقه دیگه هیچی

الانم دارم به خودم فشار میارم به نوشتن

حقیقت دوست داشتم امشب برم کوه ولی نشد

 

ما قبلا میزدیم بیرون

یه رانندگی

یه آهنگ

یه دور توی شهر

ولی الان اون کارم نمیشه کرد

چه جوری بگم

هر چی آدم بیکار تر میشه بیشتر وقت کم میاره برای کاراش

ماام هر کاری میکنیم بازم آخر شب میبینیم کلی کار انجام نداده برامون مونده

در کل اینکه در عمق بی کاری بازم وقت برام کم میاد

با تمام بیکاری و خالی بودن وقت بازم کلی کار دارم و هیچ وقتی نیست برای انجامشون

. . . خیر پیش . . .